۱۴۰۰ يکشنبه ۱۹ ارديبهشت
دانشگاه علوم پزشکی و خدمات درمانی شهید صدوقی یزد
خاطرات منتخب

چهارشنبه 21/8/1393

طيبه صنعتي

امروز وارد خونه اي شديم كه يه آقا و خانوم پيري زندگي ميكردند كه با اينكه بي سواد بودند انصافا، هم خيلي مهربون بودند هم خيلي مهمون نواز.كلي باهامون دردو دل كردند,از سختيا و مشكلاتشون گفتن و از بي مهري بچه ها و نوه هاشون.(تازه بازم خوب بود كه اين حرفارو بهمون ميگفتن بعضيا كه وقتي ميرفتيم خونشون از گروني و وضع بد اقتصادي حرف ميزدن انگار كه ما مسببشيم.

حاج خانوم انقد ميخواست بهمون محبت كنه كه فكركنم هرچيزي واسه خوردن تو خونه شون بود براي پذيرايي آورد و بعد از اينكه كارمون تموم شد موقع خداحافظي يه عالمه پسته كردن تو جيبون و واسمون دعاي خير كردن و از خدا خواستن كه عاقبت بخير بشيم كه با دعاهاشون همه خستگي مون برطرف شد.حتي اصرار داشتند كه بازم بهشون سر بزنيم و بريم خونه شون. كاش همه ما آدما هم ميتونستيم عين اين دو تا مامان بزرگ بابا بزرگ ي دل پاك و ساده اي داشته باشيم تا هيچكس از بودن در كنارمون نه احساس ناراحتي بكنه نه احساس غريبي.

---------------------------------------------------------------------

اين قضيه اسيد پاشي هم معضلي شده ها:

سه شنبه پنجشنبه 1/8/1393

طيبه صنعتي

امروز من و دوستم در يه خونه اي رو زديم كه تفاوت سني خانوم وآقا مارو متعجب كرده بودمتاسفانه از اونجا كه قضيه اسيد پاشي همزمان شده با طرح ياس ي ذره كار مارو با مشكل رو به رو كرده.آخه همينجوريش بعضي از مردم به چشم سارق بهمون نگاه ميكردند ديگه اينم بهش اضافه شده بود.نمونه اش همين امروز

در يه خونه اي رو زديم كه اول كلي ما رو واسه جواب دادن معطل كردند آخرشم از پشت در جوابمونو دادندو از اينكه در رو به رومون باز كنند ميترسيدند. ما بعد از اينكه كلي خودمونو معرفي كرديم بالاخره حاضر شدند بيان دم در و وقتي كه كارت هامونو نشونشون داديم خيالشون

خانومه يه معلم بود كه بعد از عذرخواهي بهمون گفت من فك كردم شما اسيد پاشين.من و دوستم كه هاج و واج فقط همديگه رو نيگاه ميكرديم. آخه به قيافه ما ميخورد اينكاره باشيم. منكه تو دلم گفتم:آخه مادر من,شما ديگه چرا؟!نا سلامتي درس خونده اي,معلمي,تحصيلكرده اي، آخه كدوم آدم عاقلي مياد در خونه ها رو بزنه و اسيد بپاشه تو صورتتون كه ما دوميش باشيم.

---------------------------------------------------------------

سه شنبه 29/7/1393

سارا عباسي

امروز من و دوستم در يه خونه اي رو زديم كه تفاوت سني خانوم وآقا مارو متعجب كرده بود، آقاي 70 ساله اي همسر يه خانوم 39 ساله بود. با اينكه خانوم زن دوم حاج آقا بودند ولي خيلي همديگرو دوست داشتند و از زندگيشون راضي بودند. البته بايد بگم ما هر سني رو واسه حاج آقا حدس ميزديم جز 70 سال: چرا كه ماشالله شون باشه خيلي قبراق و سرحال بودند و آدم از اينكه كنارشون بود هيچ احساس خستگي نمي كرداونقدر حال و حوصله داشتند كه وقتي فشارخونشونوگرفتم چون دستگاه, فشارشونو بالا نشون داد راضي نشدند و به ماگفتن دستگاهمون خرابه و دوباره خودشون بادستگاه داخل منزل فشار خودشونو گرفتند و وقتي ديدند اندازه ها تفاوت چنداني باهم ندارند راضي شدند.

واسه اندازه گيري وزنشونم همينطور,بعد از اندازه گيري ما ,خودشونو با وزنه خونه شون وزن كردند و خداروشكرهردو وزن يكسان بود و ما اين وسط ضايع نشديم.

منكه اولش يكم عصباني شده بودم چون احساس كردم مارو قبول ندارن ولي از طرفي هم واسم جالب بودكه حاج آقا با اين سن زيادشون اصلا احساس پيري نميكردند و از خيلي از ما جوونا دلشون شادتربود.

اميدوارم كه 120 سال زنده باشن و مثل الان در كنار خانومشون يه زندگي خوب و آرومي داشته باشن.

-----------------------------------------------------------------

يكشنبه 25/8/1393

سارا عباسي

امروز آخرين روزي بود كه واسه طرح ياس به كوچه مرتضي علي ميرفتيم و ديگه كار ما تموم ميشد. با اينكه از صبحش خيلي خوشحال بودم كه بالاخره ديگه تموم ميشه و نبايد هر روز انقد معطل بشيم اما بعد از اينكه كارمون تموم شد ومنتظر راننده بوديم تا بياد دنبالمون خيلي دلم گرفت,ي حس عجيب دلتنگي داشتم.

راستش دلم تنگ ميشد واسه كوچه مرتضي علي و مردمش,واسه اعتمادي كه مردم به ما ميكردند و ما رو توخونه هاشون راه ميدادند,واسه دلهاي پردرد مردم كه دنبال يكي ميگشتن تا فقط حرفاشونو بشنوه,واسه خاطرات خوبو بد و جالب و خنده داري كه برامون اتفاق افتاده بود,واسه خستگي هاي طرح ياس,و از همه مهتر واسه دعاهاي خيري كه مردم بدرقه راهمون ميكردند.

طرح ياس با همه خوبو بدش و باهمه خستگياش يه حسن خوبي كه واسه من داشت اين بود كه باعث شد من يه تجربه جديدي تو زندگي و در طول اين چند سال درس خوندنم بدست بيارم.

باعث شد كه با يه ديد ديگه به آدماي شهرم نگاه كنم ,بفهمم كه آدما چقدر با هم متفاوتند.به اينكه بعضي ها در نهايت سادگي و بي سوادي چقد ميتونن زود ي ارتباط گرمو صميمي برقرار كنن كه خيلي از آدماي تحصيلكرده ازش محروم بودن.واينكه چقدر تصورات من با واقعيت ها دور بود. جا داره كه از راننده خوبمون, آقاي تجارم تشكر كنم و خدا قوت بگم كه تو اين مدت هرچند كوتاه، ما رو همراهي كردند.

تاریخ به روز رسانی:
1397/04/25
تعداد بازدید:
147
info@ssu.ac.ir
تاریخ بروزرسانی: 1400/02/14
یزد، میدان باهنر،ساختمان مرکزی دانشگاه علوم پزشکی یزد
37240171 - 035
کلیه حقوق این وب سایت متعلق به دانشگاه علوم پزشکی شهید آیت الله صدوقی یزد میباشد.
Powered by DorsaPortal